تبلیغات
مهندسی دریا - مهندسی کشتی - باز این چه شورش است + آزادگی درسی از حسین

درباره سایت

دوستان عزیزتر از جان؛ به پاس حرمت قلم و اندیشه، در صورت کپی مطالب، منبع آن را نیز ذکر کنید. به علت مشغلهء کاری ممکن است تاخیری ناخواسته در به روز رسانی و ارسال پاسخ سوالات دوستان به وجود آید که از همه شما عزیزان پوزش می طلبم!

چنانچه مطلبی بدون ذکر منبع در این وبلاگ درج شده است به ما متذکر شوید تا نسبت به آن اقدام نماییم...

کانال تلگرام:
https://t.me/joinchat/AAAAAEGBYJ2q9Ks7cEibsA

وب سایت جدید:
http://seatime.ir

نویسندگان

شبکه های اجتماعی

باز این چه شورش است + آزادگی درسی از حسین

پاسخ به سوالات مقالات فارسی دریــانــوردان مـتـفـرقـــه

افسره لهستانی روی کشتی تعریف میکرد:

داستان انقلابی که توی اون کشور اتفاق افتاد. با اون لهجه قشنگش منو جذبه صحبت هاش کرد:

داستان از اینجا شروع شد که یک مرده سبز پوش بلند بلند شد و به شرایط بده کشور اعتراض کرد.اول کسی اون رو نمی شناخت اما بعد بخاطره ویژگی های خوبی که از قبل مردم از او و خانوادش سراغ داشتن یک کم تحویلش گرفتن و مرده سبز پوش یه تعداده کمی طرفدار پیدا کرد.حکومته وقت، چون دید اوضاع خرابه مرده سبز پوش رو از کشور انداخت بیرون. اما مرده سبز پوش هیچ وقت تسلیم نشد و تازه با رفتن از کشوره خودش و تبلیغ روش و مسلکه خودش توی نواحیه اطراف، تونست چشمه تمامه مردم رو به زندگیه جدید باز کنه. مرد سبز پوش اونقدر قوی شد که به کشوره خودش برگشت و دین و مسلکه خودش رو به دین رسمی کشور تبدیل کرد و باعث شد که پادشاه قبلی و راه و روش اشتباه زندگی کلن از بین بره...

افسره لهستانی خاکستره سیگارشو تکوند و...:

به ادامه ی مطلب رجوع کنید

 

منبع: وبلاگ گروه ۱۰ مهندسی کشتی چابهار

مرده سبز پوش تمامه کشور رو با مسلکه جدیده خودش آشنا کرد و روش زندگی واقعی یا همون راه سعادت رو به همه نشون داد. این مسلک اونقدر خوب و جامع بود که تمام مردم لهستان با جون و دل هر روز بیشتر به این مسلک روی می آوردند. کسایی بودن که در خدمت کردن، شده بودن دسته راسته مرده سبز پوش و واقعن تمام زندگیشون رو صرفه مسلکه سبز کرده بودن.

بعد از مدت ها که مرده سبز پوشه لهستان از بین رفت، دین و مسلکش باقی موند. همه داشتن بسلامتی زندگشون رو طی میکردند و افتخاره خودشون رو پیروی از مسلکه مرده سبز پوش میدونستن.طوری شده بود که اگر میخواستی ببینی که یک نفر واقعن چطور آدمی هست، نگاه میکردی ببینی توی این مسلک چقدر پیش رفته.کسایی بودن که کتاب های پیام های مرده سبز پوش رو خط به خطش حفظ بودن، خیلیا هم زندگی خودشون رو صرفه تشریع این مسلک می کردن.خوب مردم طبیعتاٌ به اینطور افراد احترام خاصی می گزاشتند.

افسره لهستانی هیکل گندشو تکون داد و مثله اینکه می خواد قسمته مهمه داستانو تعریف کنه، برای آخرین بار یک دود از سیگار گرفت و با یک آه بلند...:

اما روزگار گذشت تا اینکه نوه ی مرده سبز پوش سره ناسازگاری برداشت و جلوی فرمانروای وقت ایستاد و از طبعیت از حکم اون سرباز زد. کسی نمیدونست دلیله سرکشی این پسر چی بود.شاید شوره جوانی یا هر چیزه دیگه. اوضاع خیلی خراب شده بود هرج و مرج همه جامعه رو فرا گرفته بود. از یک طرف نوه ی مرده سبز پوش بود و از طرفه دیگه مسلکه تمام حقه مرده سبز پوش.

مردم عادی منتظر بودند تا ببینند که سردم داران مسلکه سبز چه عکس العملی رو انجام میدن...

خیلی زود معلوم شد که چه کسی درست میگه، چه کسی برحقه و چه کسی قصده آشوب گری داره. خیلی از افراده بزرگه مسلکه سبز جلوی نوه ی مرده سبز ایستادندو معلوم شد که هدفه او فقط آشوب گریه.مثلن یکی از این افراد بزرگ کسی بود که خط به خطه کتابه پیام های مرده سبز رو حفظ بود هر روز در هر عبادتش مقدار فوق العاده زیادی از اون رو می خوند. مرده بزرگ مسلک. حتی یکی از قاضی های بر حقه مسلکه سبز، کسی که از تمام فرمانرواهای بعد از مرده سبز پوش حکمه قاضی گری داشت و مورد اعتماده اونها بود و حتی مروده اعتماده داماده مردهسبز پش ، حکم داد که نوه ی مرده سبز پوش شورشی است و باید از بین برود.

مردم عادی که دیدند بزرگانه دین افرادی چون مرده بزرگه مسلک و قاضی های بر حقه مسلکه و همه ی بزرگان دیگر حکمه از مسک خارج شده نوه ی مرد سبز پوش رو دادند، جلوی او ایستادند

سرانجام نوهی مرد سبز پوش در یک سرزمین غریب شورشه خودش رو علنی کرد و به حقه خودش رسید و جونش رو ازش گرفتند.

با خودم دو دو تا چهار تا کردم و دیدم قبلن یه اینطور قصه ای شنیدم. آره این داستان ماله ماست.

مرده سبز پوشپیامبر

نوه ی مرده سبز پوش حسین

داماده مرده سبز پوشعلی

کتاب پیام های مرده سبزقرآن

مرده برزگ مسلکعمربن سعد(که یکی از عابدای زمان خودش بود)

قاضی برحقشریح قاضی

مردم عادیعوامی که جلوی امام وقت ایستادند

سرزمینه غریبکربلا

یعنی اینکه میگن مردم اون زمان یه مشت آدمه نامرده نمک نشناس بودن دروغه.

یکم با خودم فکر کردم دیدم نه.مردم عوام براحتی گول می خورن. یعنی اگر الان هم مرجع تقلیده من که همون حکمه شریحه قاضی رو داره حکمه مرتد بودن بک نفر رو بده و منم حرفشو گوش کنم... یعنی واقعن ممکنه که اون فرد امام حسین از آب در بیاد؟

یعنی منم اگه بودم شاید اون روز جلوی امامم می ایستادم؟

وااااااااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییی....

با عصبانیت سالن رو ترک کردم و رفتم به سمته کابینم

این قصه چیه؟ چرا دست از سرم بر نمی داره. از بچگی از عاشورا خوشم نمیومد چون همه جا غمگین بود.از حسین بدم میومد چون فقط بلد بودیم براش عزاداری کنیم

عععععععععععععععععععهههههههههههههه...

دست از سرم بردار

حسین کیه

حسینی وجود نداره

حسین یک افسانست

اگر من بخوام پیرو راه حسین باشم که تمام زندگیم بر فناست

حسینی وجود نداره

میگن به حسین گفتند بیعت کن، بهت حکومت میدیم، نوه ی پیغمبر هم که هستی....

چه دلیلی وجود داره که یک آدم عاقل دوست نداشته باشه یک عمر توی خوشی و آسایش زندگی کنه دیگه کار به کشتن عزیزاش جلوی چشمش نمیرسید

ای خدا حسین یه افسانست

حسین دروغه محضه

مگه میشه یک نفر باشه که هیچ وابستگی بدنیا نداشته باشه

آخه مگه میشه...........

یه بار عزیز ترین کسم پاش زخمی شد و خودت شاهدی ای خدا که من اون شب تا صبح نخوابیدم، آخه یک مرد چطور میتونه باشه که جلوی چشمش پسرشو با شمشیر تکه تکه کنن و نوزادشو با تیر بزنن، بجای اینکه شیون کنه خونشونو به آسمون بریزه و بگه " آسمون تو شاهد باش که من دارم از عزیزترین کسم میگذرم"

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

حسین برای رسیدن به هدفش از همه هستیش گذشت

مگه میشه از همه چیز گذشت؟

من یک دریانوردم که میدونم کمپانی داره نصفه حقوقه بین المللی منو بهم میده، با اینکه میدونم هر روز داره بهم ظلم میشه، با اینکه میدونم این بالا دستی ها حقه منه دریانورد رو دارن ضایع می کنن، راست راست دارم راه میرم و فقط بلدم مثله پیرزن ها نفرین کنم: "خدا لعنت کنه..."

آخه اگه من بخوام پیرو راه حسین باشم که نمیشه که، اگر بخوام آزاده باشم نباید این حق خوری رو قبول کنم. خوب اون وقت زن و بچه رو چطوری نون بدم. از اون گذشته قسطه وامی که پارسال گرفتم رو چطوری پرداخت کنم؟

یه نفر حکومت و زندگی راحت برای خودش و چند تا نسل بعدشو رها میکنه و سرزمین پدریش رو ترک می کنه میره توی یک ولایته غریب با اون وضعیت خودش و خانوادشو میبره تو دله بلا


ولی من به خاطره ترس از قسط وام و ترس از اینکه نتونم یه ماشینه خوب بخرم و خونه ی باکلاس، می ایستم و ظلم رو تحمل میکنم. از روزی میترسم که وابستگیم به دنیا اونقدر زیاد بشه که اگر توی سرم هم زدن و یه جا دیدم که حکمه خدا داره زیره پا گذاشته میشه، سرمو بندازم پایین و هیچ چی نگم.

حسین یک افسانه بیشتر نیست

چرا من باید پیرو اون باشم؟

سرمو می اندازم پایین و میرم کشتی، کاره درست یعنی چی اصلن؟ کمپانیه من داره حقه منو میخوره، خوب منم هنگام کار علاوه بر اینکه دل به کار نمیدم، هر جا هم که ببینم میتونم یه ضربه به کشتی و شرکت می زنم،دیر میرم سره کار، زود میام، هر چی شد شد.تازه اگر دیدم افسره بالا دسته من هم حرفه زوری زد و واقعن داشت ظلم می کرد، بازم سرمو می اندازم پایین. چند ماه دیگه می خوام عروسی کنم اگه سرمو نندازم پایین که پولش جور نمیشه.

اگر یه جا هم بحثه سیاسی شد، یه ژسه انیشمندانه می گیرم و شروع می کنم تمام سران دولت رو به باد انتقاد میگیرم، موقعه عمل هم که رسید با افتخار سرم رو بالا می گیرم و میگم من رای نمیدم....

آفرین....

آفرین...

من زیره باره حرفه زور نرفتم. رای نمیدم تا مشته محکمی بزنم به همشون

تمام شد

اگر بخام پیرو حسین باشم که اول اگه می بینم یه کمپانی داره حقمو می خوره راست میرم اونجا وای میستمو حقمو میگیرم، یا حقمو میدی یا کار نمیکنم. وقتی قبول کردم بیام کار کنم باید مثله مرد کار کنم، نه اینکه بجای اینکه حقمو از شرکت بگیرم بیام و اینجا بیت المال رو نابود کنم و حقمو از ماله مردم بگیرم. اگر هم که حکومت رو قبول نداشته باشم اصلن براش نباید کار بکنم، حسین می تونست با قبول کردنه بیعت یه عمر حکومت کنه، و نپذیرفت حرفش این بود که آقا من شما رو اصلن قبول ندارم، موندن توی سیستمه شما یعنی قبول داشتنه شما، هیهات من الذله.

اما یکی مثه من با قبول کردن این شرایط یه عمر بردگی می کنم و بازم فکر می کنم روشن فکرم و نهایته تلاشم اینه که یه رای ندادم و بس.

خلاص


هوفففففففففففففففف دست از سرم بردار............

چرا دارم دیوووووووونه میشم؟ این حرفا چیه که می زنم؟

یا حسین

من نمی تونم پیرو راه تو باشم

تو یک عاشق بودی

عاشقققققققق

تمام وجود و دار و ندارت رو گذاشتی و برای رسیدن به خدا...

ولی من یک آدمه ضعیفم

من تا الان هیچ نشونه ای از پیرو حسین بودن از خودم نشون ندادم

ای خدا

ای خدا شکرت که حسین رو فرستادی تا به همه بفهمونی مرد کیه، آزاده کیه، و ضعیف کیه

دیگه نمی تونم توی کابین بشینم.میرم یکم قدم بزنم....

توی راه چیف انجینیر رو می بینم:

-سلام آقا چیف کمک می خوای؟

-آره شبای عزاداریه، نمی تونم توی کابین بشینم

توی دلم آشوبه... چرا این کشتی هیچ رنگ و بویی از حسین نداره؟بیا اون طرفه این کاغذا رو بگیر

چیف یه دفعه درب خروج رو باز میکنه و روی عرشه میدوه به سمته جلو.

بعد از چند دقیقه چیف با یه سطل رنگ بر میگرده

-کمک کن سید...

روی کاغذای ضخیم یه چیزی می نویسه و با کمکه من نصبش میکنه توی سالن:

سید علی موسوی

شبهای محرم 92

آبهای سرخ

نظرات

  1. Wonderful goods from you, man. I have take into account your stuff prior to and you are just extremely excellent.
    I actually like what you've bought here, really
    like what you're stating and the way wherein you say it. You're making it entertaining and you
    still take care of to stay it sensible. I can not wait to read
    far more from you. This is actually a wonderful web site.

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
اگر این مطلب مورد پسند شما بود , به آن امتیاز دهید